مجله توما

بایگانی‌ها سرگرمی - توما | جامع ترین مجله آنلاین فارسی

شعر و دکلمه علیرضا آذر اثر انگشت

سورپرایز امشب مجله آنلاین توما شعر و دکلمه علیرضا آذر بنام اثر انگشت با بهترین کیفیت و متن شعر

وحالا با شاهکاری دیگر بنام اثر انگشت با صدای بسیار زیبا و گیرای علیرضا آذر در خدمتتون هستیم..

امیدوارم بشنوید، لذت ببرید و به اشتراک بذارید..

دکلمه اثر انگشت

شعر و دکلمه: علیرضا آذر

خواننده و آهنگساز: میلاد بابایی

asar angosh azar شعر و دکلمه علیرضا آذر اثر انگشت

شعر و دکلمه علیرضا آذر اثر انگشت

روز میلاد من است آمده‌ام دست کشم

به سر و گوشِ عرق کرده‌ی دنیای خودم

قول دادم که در این شعر فقط من باشم

تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم

ردِ انگشتِ تو بر سینه‌ی سیب است هنوز

من غلط کرده و مغضوبِ خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست

من خریدارِ تن و جای کمربند شدم

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

باز با این همه هروقت غمی شِیهه کشید

من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن

قول دادم که در اندیشه‌ی خود حبس شوم

دل به بالا و بلندای خیالی ندهم

دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس

به تنِ هیچ عقابی پَر و بالی ندهم

تو که رفتی پیِ تاب و طپش رود، برو

به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن

من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید

من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن

یا که خاکی به سرِ آینه‌ی بکر کنید

یا از اینجا به غبارِ سخنم فکر کنید

شانه بر شانه‌ی هم پشت به هم ساییدند

خرده شن‌ها صف و صف پشت هم انبوه شدند

مثل واگیرترین حادثه دورم کردند

قطعه‌های بدنم بافتی از کوه شدند

قد کشیدم سرِ دوشم به لبِ ابر رسید

سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم

عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد

قامتش را سرِ سبابه‌ی خود می‌بندم

عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد

کولیِ دشت شوم معرکه آغاز کنم

در دلم آهنِ تَف‌دیده‌ی بسیاری هست

وای ازآن دَم که بخواهم دهنی باز کنم

آنچنان مست کنم روح بچرخد در من

آنچنان نعره زنم سقفِ زمین چاک شود

آنچنان شانه به لرزانم و هی هی بکنم

که برای همه‌ی دشت خطرناک شود

این تهوع که مرا هست تو را خواهد کشت

آنچه من خورده‌ام از حدِ خودم بیشتر است

می‌رود بمبِ دلم فاجعه آغاز کند

هر کسی دورتر است،عاقبت‌اندیش‌تر است

ناگهان شد که زمین نبضِ جنونش زد و بعد

خونم از حلق به جوش آمد و نابود شدم

در جهانی که پُر از فرضیه‌های شدن است

واقعا سوختم و باختم و دود شدم

آن که جان کَند و خطر کرد و به بالا نرسید

آن که دائم هوسِ سوختنِ ما می‌کرد

آن که از هیچ نگاهی به تماشا نرسید

کاش می‌آمد و از دور تماشا می‌کرد

زیر خاکسترم انگار دری باز شد و

ساقه‌ی سیب شدم،حسرتِ حوّا برخاست

سیبِ دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک

گرد و خاک از لبه‌ی عِقدِ ثریا برخاست

شاخه در شاخه فریبم،سبدی سیب بچین

دامنی از تبِ گندم ببر و نانش کن

با سکوتی که تو داری سرِ زا می‌میری

بغضِ اندوخته را لو بده عصیانش کن

شاخه‌هایم هوسِ پنجه‌ی چیدن دارند

من درختم،تو به اندازه‌ی من انسانی

من اسیرم،تو برو شاخِ زمین را بشکن

گور بابای سر و این همه سرگردانی

منطقِ جاذبه در فلسفه‌اش پنهان بود

تا که تقدیر به دستانِ من افتاد از دست

جذبه‌ی ذهنِ زمین زیر معما می‌ماند

پاسخ از دامنِ من بود اگر کشفی هست

میوه از دامن من بود اگر روزِ هُبوط

آدم از وسوسه افتاد زمین انسان شد

آه اگر سیب نبود عشق چه باید می‌کرد

من رسیدم که دل از بندِ دل آویزان شد

ردِ انگشتِ تو بر سیلیِ سیب است هنوز

من غلط کردم و مغضوبِ خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست

من خریدارِ تن و جای کمربند شدم

ردِ انگشتِ خودت بود ولی ما خوردیم

شوکران از لبِ لیوانِ تو خوردن دارد

موجِ کف کرده‌ و طوفانی و بی‌ماه و نگاه

دل به این ورطه‌ی تاریک سپردن دارد

رد انگشتِ تو بر گودیِ فنجان من است

از کجا دست به آینده‌ی فالم بردی

همه دیدند که یک سیبِ معلق دارم

لعنتی پیش خودم زیر سوالم بردی

رد انگشت تو بر پیرهنِ پاره‌ی من

بر تنم جز اثرِ مرگ مگر چیزی هست

در لباسی که از این معرکه‌ها می‌گذرد

سایه‌ی بی‌سر و پایی‌ست اگر چیزی هست

رد انگشت تو بر حلق من و حلق خودت

هر دوتامان سرِ کیفیم که مرگ آمده است

کفن گرم به تن کن که در این قبرِ غریب

پیش پای من و تو باز تگرگ آمده است

پشت یک میز خزیدیم که بازی بکنیم

رو به رو بودنِ با عشق جگر می‌خواهد

این قمار عاقبتش جانِ مرا می‌بازد

با تو سرشاخ شدن دستِ قَدَر می‌خواهد

زنده‌ام،هر چه زدی تیغه به شریان نرسید

خیز بردار ببینم‌ خطری هم داری؟

زخم از این تیغ و تبر تا که بخواهی خوردم

عشق من،اَره‌ی تَن‌تیزتری هم داری؟

تند و کُندی،همه‌ی مساله این است،فقط

خنجرت کُند و عجولی که رگی باز کنی

مثل پایان غم‌انگیزترین کرمِ جهان

سعی داری که پس از مرگِ خود آغاز کنی

مثل گاوی که زمین خورد،خودم را خوردم

تو در اندیشه‌ی آن پیله به خود چسبیدی

قصه از کوه به این گاو رسیده،تو بگو

غیرِ پروانه شدن خوابِ چه چیزی دیدی؟

پایِ در کفشِ جهان رفته زمین خواهد خورد

قدِ پاهای خودت کفش به پا کن گلِ من

فکرِ همزیستیِ با منِ بیگانه نباش

جا برای خودِ من باز نکرد آغُلِ من

نره گاوی که در اندیشه‌ی نشخوارِ خود است

پای بشقابِ هزاران زنِ هندو خوابید

گاوِ کف کرده‌ و خرنا‌س‌کِشِ قصه شدم

تا دهان و شکمی هست مرا دریابید

شقه‌هایم سرِ میخ است،به آتش بکشید

زیر خاکستر این شعر کبابش بکنید

این بُتی را که به دستانِ خودم ساخته‌ام

مَفصَل از هم به درآرید و خرابش بکنید

زیر خاکستر این شعر کبابم بکنید

مابقی را بگذارید که سگ‌ها ببرند

مَردهایی که به دل حسرتِ دختر دارند

شاخ‌ها را بفروشند و عروسک بخرند

نره گاوی که منم،پای خودم مسلخِ من

گوشه‌ی لیزِ همین ذهن زمین خواهم خورد

ترسم این است اگر جبر به ماندن باشد

مرگِ بی‌حوصله از یاد مرا خواهد برد

ترسم این بود همان بر سرِ شعرم آمد

سینه‌ی کوه و تنِ باغ خیابان شده بود

کوه و حیوان و درختان همه خاموش شدند

وقتِ سوسو زدنِ حضرتِ انسان شده بود

قدسیان بر سرِ هم‌صحبتی‌ام چانه زدند

بوسه بر قامتِ این نوبرِ بیگانه زدند

ریسه از تاک کشیدند و به کاشانه زدند

دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند

گِلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

گم شدم،پرت شدم،تار تنیدم به سکوت

تشنه کف کرده و تَف دیده در عمقِ برهوت

ناگهان زد به سرم دست رسانم به قنوت

ساکنانِ حرمِ سِتر و عفاف ملکوت

با منِ راه‌نشین باده‌ی مستانه زدند

من بد آورده‌ی دنیای پُر از بیم و امید

نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید

سیبِ ممنوعه به چنگ آمد و دستانت چید

آسمان بارِ امانت نتوانست کشید

قرعه‌ی کار به نام منِ دیوانه زدند

وقتِ لب بستن خود همهمه را عذر بِنه

سگ که با گرگ بجوشد،رَمه را عذر بِنه

حق و ناحق شدنِ محکمه را عذر بِنه

جنگِ هفتاد و دو ملت،همه را عذر بِنه

چون ندیدند حقیقت،رهِ افسانه زدند

آخ اگر زودتر از من به زمین می‌افتاد

برگِ همزادِ من او بود که در مسلخِ باد

دست بردم که نجاتش بدهم دست نداد

شُکر آن را که میانِ من و او صلح افتاد

حوریان رقص‌کنان ساغرِ شکرانه زدند

گرچه خوب است که با شعله بپیوندد شمع

بی‌حضورِ نفسِ نور نمی‌گندد شمع

پای دل را به دلی سوخته می‌بندد شمع

آتش آن نیست که از شعله‌ی آن خندد شمع

آتش آن است که در خَرمَنِ پروانه زدند

من سوالم پُرِ پرسیدن و بی‌هیچ جواب

مرده‌شورِ شب و روزِ من و این حالِ خراب

دل به دریاچه‌ی حافظ زدم از ترسِ سراب

کس چو حافظ نکشید از رُخِ اندیشه نقاب

تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند

مثل من چشم به قلابِ جهانت داری

ماهیِ کوچکِ گندیده‌ی دریاچه‌ی شور

مثل من منتظر تلخ‌ترین ثانیه‌ای

جغدِ ویرانه‌نشین،بوفِ زمین‌خورده‌ی کور

گرچه دستان تو سیب از وسطِ خاطره چید

گرچه از خونِ خودم خوردی و فتحم کردی

شانه بر شاخ کشیدی و شکستم دادی

هر بلایی که دلت خواست سرم آوردی

گرچه داغم زده‌ای باز زَنیت داری

پرچم عشق همین گوشه‌ی پیراهن توست

من که آبستن دنیای پُر از تشویشم

خوش به حالِ تو که آسودگی آبستنِ توست...

دانلود دکلمه اثر انگشت با صدای علیرضا آذر

شعر و دکلمه علیرضا آذر بمب جنون

هم اکنون از مجله آنلاین توما شعر و دکلمه علیرضا آذر بمب جنون رو واستون آماده کردم..

شعر بمب جنون یکی از بهترین و بی نظیرترین شعرهای استاد علیرضا آذر می باشد که به همراه امیر عباس گلاب هم خوانی شده..

بمب جنون بی شک یکی از بهترین آثار علیرضا آذر میباشد..

bombe jonon شعر و دکلمه علیرضا آذر بمب جنون

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

آن به هر لحظه ی تب دارِ تو پیوند منم

آن قَدَر داغ به جانم که دماوند منم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ تواَم آزادم

بی تو بی کار و کَسم، وسعتِ پشتم خالی‌ست

گل تو باشی منِ مفلوک دو مشتم خالی‌ست

تو نباشی من از اعماقِ غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

با تواَم اِی شعر به من گوش کن

نقشه نکِش، حرف نزن، گوش کن

ریشه به خونابه و خون می ریزد

میوه که شد بمبِ جنون می ریزد

محضِ خودت بمب منم، دورتر

می ترکم چند قدم دورتر

حضرتِ تنهای به‌ هم ریخته

خون و عطش را به هم آمیخته

دست خراب است، چرا سر کنم

آس نشانم بده باور کنم

دستِ کسی نیست زمین گیری ام

عاشقِ این آدمِ زنجیری ام

شعله بکِش بر شبِ تکراری ام

مُرده‌ی این‌گونه خودآزاری ام

خانه خرابیِ من از دستِ توست

آخرِ هر راه به بن‌بستِ توست

از همه‌ی کودکی‌ام درد ماند

نیم وجب بچه‌ی ولگرد ماند

من که منم جای کسی نیستم

میوه‌ی طوبای کسی نیستم

گیجِ تماشای کسی نیستم

مزه‌ی لب‌های کسی نیستم

مثل خودم دردِ خیابانی‌ام...

دانلود دکلمه بمب جنون با صدای علیرضا آذر

شعر علیرضا آذر بنام هم مرگ

در ادامه این مطلب از مجله آنلاین توما شعر هم مرگ از علیرضا آذر رو واستون آماده کردم.

شاهکار عاشقانه ای دیگر از استاد علیرضا آذر که قطعا حالتان را خوب خواهد کرد.

علاقه مندان این شعر حتما آهنگ امیر عظیمی بنام لیلی رو دانلود کنند و لذت ببرند.

ali azar ham marg شعر علیرضا آذر بنام هم مرگ

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن

لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم

لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین،سینه و سر آوردم

مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد

دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی

بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست

یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود

تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

اِی شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو

دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست

این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ست

اَبیاتِ روانی شده را دور بریز

این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخمِ سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچه ها چیست،رهایم بکنید

مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود

بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد

شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک

اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم

با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند

در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند

گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند

مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند

در صحنِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد

بانوی هنر،هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است

یک تو،وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید

ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم،بروید

مالِ خودتان دار و ندارم،بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم

آماده کنید جوخه را،می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز

مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشمِ تو افتاد شکست

مرد است ولی خانه ات آباد،شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود

لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم

باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد

دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد

صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند

داود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد

آرایش تصویر به هم می ریزد

اِی روح مرا تا به کجا می بری ام

دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم

با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند

بر زیر و بمِ باغ،قلم می گیرند

این پنجره تصویرِ خیالی دارد

در خانه ی من مرگ تَوالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست

آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام

آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند

دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم

من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشمِ سیاهت شده ام

بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم

از کوچه ی ما می گذری می میرم

سوسو بزنی،این شهر چراغان شده است

چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای

حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی

گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کُشتی

بانوی شکار،اشتباهی کُشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری

من جان دهم آهسته،تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم

با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم

اِی تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

اِی مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوشِ شما

اِی ننگ بر و مرگ بر آغوشِ شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است

لعنت به تَنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم

با پای خودم می روم این بار گلم

دانلود دکلمه  هم مرگ با صدای علیرضا آذر

شعر سالهاست از فاطمه سلیمی

فاطمه سلیمى شاعر جوان کشورمان است .
که از کودکى شعر گفتن را آغاز کرده .
وى متولد شهر غیور پرور کرمانشاه میباشد .
تحصیلات دانشگاهیش در رشته ى زبان و ادبیات فارسى است .
به گفته ى خودش شعرهایش از جنس همه ى مردم است و تجربه هاى خودش و اطرافیانش میباشد که چیزهاى زیادى را به تصویر کشیده و میخواهد درک بیشترى از مشکلات را به خواننده القا کند .
مهارت خاصى در بیان سادگى عشق دارد و داراى سبک جدیدى است .
نام کتابش با عنوان متن عشق چند وقت دیگر به چاپ میرسد .
به امید موفقیت روز افزون براى شاعر کشورمان ….

salha شعر سالهاست از فاطمه سلیمی

سالهاست که از خاطره ى چشمانت ناخوشم
با این عشق لعنتى مدتهاست که در مردابم
من همه آرزویم تسخیر نگاه تو
به دنبال تعبیر گرم از پس هر دیدار تو
تو اما همچون گرگ دریده محو هوس تنت
که هر شب شده جزئى از مشق شبت
نگاه گستاخم میدود هر جا سوى تو
پاهایم همیشه به دنبال ردپاى تو
همه از هم میپرسند این زن دیوانه کیست؟
که سالهاست چشم انتظار مردیست
که با وجود اینکه میشکندش باز شعرهایش براى او جاریست
چه میدانند که چه زجرى میکشم
میدانم آخر رویاهایم را به گور میبرم
از یک طرف یا باید تن دهم به هوس تو خود را
یا باید زنده نگه دارم عشق و پاکیش را
گذشتم از تو از بهر پاکى
اما با خواب چشمانت معلوم نیست مرا تا کجا میکشانى
افسوس از بیدارى که آنچه پیداست
همه هوس هاى بیجاست

شعر درد از فاطمه سلیمی

هم اکنون در مجله آنلاین توما شعر درد از فاطمه سلیمی رو واستون آماده کردیم..

فاطمه سلیمی از شاعران جوان و برجسته متولد ۱۳۷۱ می باشد..

IMG 20150609 024738 شعر درد از فاطمه سلیمی

منو یه خیال نا آروم
که قدم زده توى دنیام
این استرس مکرر لعنتیو
که آشوب کرده رویامو
یه دختر پرو بال شکسته
با یه فکر مسموم خسته
فقط چشماش میتونه بفهمه
چه رنجى این همه مدت کشیده
خدایا منو یه بار دیگه صدا کن
این دیوونه ى عاصیرو رو بگیرو از من رها کن
مى خام یه جوون شاد و خوش باور شم
بجاى گریه فکر ست کیف و کفشم شم
همون وقتها ،بچگى ها فهمیده بودم بعدها
من یه جور خاصى زجر میکشم توى این دنیا
این التهاب قلب من
هر شب و روز پى نفرین من
روزى که چشمام باز شد دنیام خراب شد
این زخم کهنه از همون اول دردسر ساز شد
تو نمیدونى شاید من چى میگم
این خنجرى که به روحم خورده نمیشه همینطورى آسون بگم
من این قلب تیر خورده اى لعنتیو
میکشونم این ور و اون ورو
از اون آدم مغرورى که میشناختى
به دختر اشک بارون مونده که نمیشناختى ....

فاطمه سلیمی

شعر مقصر از فاطمه سلیمی

برای این ساعت در مجله آنلاین توما شعر مقصر از فاطمه سلیمی رو واسه شما عزیزان آماده کردیم..

امیدواریم دوست داشته باشید و به اشتراک بذارید..

IMG 20150609 024733 شعر مقصر از فاطمه سلیمی

چشمانم را پوشاندم تا دیگر نبینم

این درد بى درمان را

روزى که فهمیدم فراموش کرده لبهایم خنده را

من سالها بود حسرت تو مانند تازیانه بر جانم میزد

امان از آن روزی که فهمیدم عشق من دل تو را زد

به همه گفتم دوستم داشت من ساده را

ولى خودم میفهمیدم بزرگی این دروغ بودنت را

بعد تو گفتم با کسى میروم که بداند قدر این احساس پاکم را

افسوس که تو باز در کسان دیگر تکرار میکردی خودت را

هیچ کس در زندگیم ماندگار نمیشود

با خودت روزی هزار بار تکرار کن من مقصرم اگر این دختر دیگر لبخند نمیزند

عشق قدیمى چند ساله تو مقصری

با نبودنت به دیگران فرصت بازی کردن با من را دادى

من بس که خواستم از عشق تو فرار کنم

به کثیفتر از تو عاشقى را فرصت دادم

ولى تو میدانى عشق هیچ گاه کورم نکرده که به آلودگى دامان پاکم رضایت بدهم

ولى باز تو با خودت تکرار کن من مقصرم اگر این دختر ....

فاطمه سلیمی

شعر معجزه از فاطمه سلیمی

همینک در مجله آنلاین توما شعر معجزه از فاطمه سلیمی رو واسه شما کاربران گرامی آماده کرده ایم..

فاطمه سلیمی از شاعران جوان و برجسته کشورمان متولد ۱۳۷۱ می باشد..

mojeze fateme salimi شعر معجزه از فاطمه سلیمی

معجزه کن و یک شب از من بگو

از آن عاشق بى خواب خواب آلوده ات بگو

بگو فهمیدى ترنم احساسم را در چشمانم

بگو رفتنت نمایش بودو باز میایى به پیشوازم

بگو دستان سرد من باز گرم میشود

بگو چشمانم از روشنى دلم شوق میگیرد

و من میگویم رفتم تا به همه بگویم نیستى

در قلب و خاطرم براى همیشه رفتى

میگویم روزى که نباید رهایم میکردى، رها کردى

اینک از این بى جان افتاده چه میخواهى ؟

میگویم برگرد به دیارت بگو نیامد او مرده بود

بگو جسمش بود اما خودش نبود

بگو فلسفه ى عشقم هم اثر نداشت

بگو او براى همیشه از خودش دل کنده بود

بگو دیر رفتمو مرهم دستهایم بى اثر بود

بگو هر چه قدر ها کردم گرم نشد

بگو او مرده بود .......

فاطمه سلیمی

دختر باس

همینک از مجله آنلاین توما، سری دیگری از مجموعه عکس نوشته های دختر باس را برای شما عزیزا آماده کرده ایم..

دختر باس … ( طنز )

برای این ساعت از مجله آنلاین توما، با سری جدید عکس نوشته های دختر باس … ( طنز ) در خدمت شما هستیم..

طنز زن باس…

همینک با جدیدترین سری از عکس نوشته های طنز زن باس… با شما هستیم..

امیدواریم لذت ببرید..

پسرا چه دخترایی رو دوس دارن؟ ( طنز )

برای این ساعت از مجله آنلاین توما، سری جدید عکس نوشته های پسرا چه دخترایی رو دوس دارن؟ ( طنز ) رو واستون آماده کردیم..

کیارو باید کتک زد؟ ( طنز )

اینبار واستون عکس نوشته های بسیار جالب کیارو باید کتک زد؟ ( طنز ) رو واستون آماده کردیم..

امیدواریم دوست داشته باشید..

صفحه 1 از 1112345...10...قبلی »